کنج امنی دارم، که در آن نام تورا، با شعف بنشانم، روی یک دفتر کاهی ی عبوس . . . قلمی رنگ صداقت دارم که تو را می جوید روی اعجاز تلاقی ی دل و کاغذ و اشک . . . من نگاهی دارم
که ز پهنای زمان می گذرد و تو را می بیند که مرا می سپری، دست دلتنگیها . . . به تو ایمان دارم . . . عشق من از سر خودخواهی نیست عشقم از حس زمینی ی نیاز، از هوای هوس آنی ی کور از گره های به هم بسته ی وامانده رهاست من تو را سمت صمیمی ی سکوت من تو را در دل شبهای عبادت زده ی بی پایان من تو را بر تن عریان کویری تب دار من تو را در سحر تشنه ی فقر پشت یک مقبره ی کهنه ی دور سر یک سفره پر از نان و پنیر توی چشمان یتیمی تنها یــــــافته ام به تو ایمان دارم عشق من از سر خودخواهی نیست . . . .
|