ای تاریخ
بگشا صفحه های گمشده ات را و بگو
قصه ملکه های جاودان را بخوان
آنانی که مقدس ترینها بودند
زمانی آنانی که خدایان را متحیر میساختنذ
از عزمتشان، برکتشان و عدالتشان
مایع امید و پیروزی
مایع حیات و خالق صلح و برابری
قصۀ آن درختی بخشنده و مهربان
اوایل بهار
جوانه هایش که باز میشد
پرنده گان را وحی خواندن ترانه بهاری میرسید و
بلبلان مستانه مستانه سرمیدادند
ترانه های آزادی را
ای زمان خواهم زیست
زیرا زیستن اگر هفت روز باشد
باید آزادانه باشد
وتو ای زمان دشمن لحظه هایم
سد رسیدن به عشقم
که همانند زنجیری روانم را اسیر میکنی و قلبم را به درد می آوری
خواهم زیست
تا بدون هیچ ترسی از تو بگذرم
عمر من از خاکستر قلبهایی که سوخته شدند
از بقض گلوهایی که به بند آمدند
از زبان بی زبانی
از افکاری که هنوز ناخوانده ماندند
از گریه هایی که هق هق خاموش همراهی کردند
از آسمانی بی باران
ازگلهای پژمرده
من آفریده شدم
شاید
این است راز زندگی هفت روزه ام
تا هر کدام از روزهای عمرم را
برای آفریدن نو
برای زیبایی های گمشده ودوستیهای از بین رفته و دنیایی آزاد
مایه زندگی آبی شود |